![]() |
![]() |
|
| با پوزش ازتاخیر، پاسخ پیشنهادهاو نظرات خود را در زیرهمان جایی که یادداشت خودرا نوشته اید، بخوانید. |
|
یک پسرشهرستانی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاد و به یکی از این فروشگاه های بزرگ که همه چیز می فروشند ودر مرکز ایالت بود رفت. مدیر فروشگاه به او گفت: یک روزبه تو فرصت می دهم تا
به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کارت در مورد استخدام تو
تصمیم می گیریم.در پایان اولین روزکاری مدیر به سراغ پسر رفت وازاو پرسید
که چند نفرمشتری را جذب کرده است؟ من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید ویک قایق توربوی
دو موتوره به او فروختم،بعدپرسیدم ماشین تان چیست و آیا می تواند این قایق را
بکشد؟ که گفت ...و من به او پیشنهاد کردم که یک ماشین بزرگتر و با قدرت بخرد و او
هم یک ماشین خرید و... **** مهم نیست که قصه بالا چقدر حقیقت دارد؟مهم نیست که این قصه یا حقیقت در کدام مکان جغرافیایی عالم اتفاق افتاده است! مهم نیست که فروشنده استخدام شده و یا نشده؟ مهم نیست که اون جوان حالاخودش صاحب یک فروشگاه بزرگتره یاهمچنان فروشنده است؟... مهم این است که در فرهنگ مشتری مداری و دانش بازاریابی امروز جهان، حکایت های این چنینی با کم و زیادهایی وجود عینی یافته وهرلحظه درگوشه ای از جهان کسی دارد چیزی را می خرد که تا لحظاتی قبل به آن فکرهم نکرده است و کسی دارد چیزی را می فروشد که برای فروختن آن تبلیغ کرده وطرح و نقشه ها کشیده است. در حکایت علمی مشتری مداری ،رابطه فروشندگان و خریداران هر گونه کالا و خدمات از مرزهای سنتی گذشته واز روزگار بی تفاوتی عرضه کنند گان عبور کرده است. خط قرمز این عبور از زمانی شکل واقعی تر یافته است که رقابت جدی تر شده و تولید کالا و خدمات از رتبه اول به رتبه های پائین تر رفته است و موضوع فروش و جذب مشتری در رتبه اول قرار گرفته اند. به نظر من آغاز مشتری مداری علمی امروز جهان را باید در واژه "رقابت" جستجو کرد.مشتری مداری علمی درهرسرزمینی دراین کره خاکی،از لحظه ای آغاز شده که تولید کالاوعرضه خدمات ازسیستم انحصاری دولت ها خارج و به دست بخش خصوصی سپرده شد و امکان حضور فکرتازه و اندیشه نووبه کارگیری سرمایه های فردی و یا جمعی به صورت خانوادگی، دوستانه، تعاونی ویا سهامداران جز یا کل درسیستم های اقتصادی فراهم گردید . من آغازاین مسابقه دویدن پر شتاب بین تولیدکنندگان و عرضه کنندگان کلیه محصولات ازناچیز ترین تا شیر آدمیزاد و یا هرگونه فعالیت خدماتی را برای جذب مشتری و مشتری مداری ، در بازشدن درهای اقتصاد بسته می دانم و فراهم شدن امکان رقابت را مسبب این حکایت شیرین می دانم.در فرهنگ رقابت ، عرضه کنندگان کالا و خدمات نمی توانند بی تفاوت بوده و پا را روی پا بیندازند و از ضرب المثل "کشک خالته، بخوری پاته نخوری پاته" سود ببرند. در فرهنگ مشتری مداری ، هر سازمان کوچک ویا بزرگ، هر مغازه دونبش و یا بی نبش مجبور است به مشتری احترام بگذارد، برای مشتری تولید کند و خواسته های او را در نظر بگیرد و برای مشتری برنامه ریزی کند و به افکار و عقاید و خواسته های او احترام بگذارد. عرضه کالا بدون مشتری محکوم به فناست و خدمات بدون مشتری امکانپذیر نیست.دراین بازار،هرکس که به مشتری وخواسته های او احترام وعزت بیشتری بگذارد و سود خود را در سود کیفی و کمی مشتری بداند، سود بیشتری خواهد برد.تقسیم بازار و بدست آوردن سهم مشتری فقط با ارایه خدمات بهتر و بیشتر ممکن است. بدیهی است که موضوع عرضه و تقاضا در شرایط بحران با شرایط عادی کاملا متفاوت است ،مدیران هرسرزمینی که مدعی شرایط عادی هستند،می بایست زمینه های لازم رابرای رقابت فراهم کنند تا به مشتریان یا به عبارت دیگرمردم خودشان احترام بگذارند. در شرایط امروز کشور ما که که از حدود 10 سال قبل ، تولد بانک های خصوصی آغاز و در حال حاضر هم ، بانک های جدیدی پا به عرصه خدمات بانکی گذاشته و می گذارند و بانک های دولتی هم با داشتن امکانات گسترده از گذشته وارد حیطه خصوصی سازی شده اند،رقابت در آینده به مراتب جدی ترخواهد شد وآن هایی موفقتر خواهند بود که بتوانند سهم بیشتری از بازار مشتریان را بدست آورند و آن را حفظ کنند. سهم مشتری از بازار عمومی مشتریان فقط به 2 صورت امکانپذیر است: یکی ارایه خدمات خاص به مشتریان وتفاوت سود بانکها درپرداخت ودریافت تاهر بانکی به شیوه خود عمل کند و تصصمیم گیری به خود بانک ها و مدیران و مجامع آنها سپرده شود وشرایط رقابتی فراهم شود و دوم آن که بانک ها بتوانند با بازاریابی ، روابط عمومی و مشتری مداری به جذب مشتری و حفظ آن ها همت گمارند. در حال حاضر ، موضوع اول یعنی تفاوت بانک ها به دلیل سیاست های پولی و کلی ، عملی نشده و تقریبا در بسته های مشخصی تعریف شده است،اما موضوع دوم یعنی مشتری مداری وجذب و حفظ مشتری در اختیار سیاست ها و تلاش های هر بانک جداگانه تعریف می شود.شاید به همین دلیل دوم است که درچند سال گذشته ، بانک های خصوصی توانسته اند جای مناسبی برای خود در سیستم مالی کشور بدست آورند.آنها با ارایه خدمات ویژه در برخورد با مشتری و حتی در انتخاب محل شعب و دکوراسیون داخلی و انتخاب کارکنان به مشتری فکر می کنند. مدیر عامل محترم یکی از بانک ها بارها در جلسات شورای مدیران به موضوع انتخاب و استخدام کارکنان برای شعب اشاره می کرد، ایشان معتقدند که باید همه تلاش خودرا در بخش صف انجام دهیم و مراقبت های ویژه ای برای کارکنان خود در شعب تدارک ببینیم و درجه وسواس خود را بالا ببریم، تا جایی که کارکنان خود را سهامدار بانک بدانند.همکاران شعب باید اهمیت خود را باورکنند و بدانند که یک نگاه نامناسب،یک جمله پرخاشگرانه،یک کلمه نسنجیده،یک حرکت حتی ناخودآکاه در برخورد با مشتری ، می تواند بانک را برای همیشه از داشتن یک مشتری خوب محروم کند. من در چندین یادداشت در سالهای گذشته و در مجله سامان به نحوه برخورد همکاران بانکی با مشتریان اشاراتی کرده ام وهمچنان معتقدم که دراین زمینه باید تلاش بیشتری کرد،آموزش ،آموزش وآموزش بعد از یک انتخاب با وسواس و کارشناسی شده با حضور پزشک روانشناس و استاد ارتباطات و دیگر...الزامی و همیشگی است. امیدوارم امروز همکاران بانکی و همه کسانی که با مردم برخورد دارند با خواندن این یادداشت خصوصا در شعب از خود سوال کنند که تا به حال توانسته اند به مشتری که برای یک قرص سردرد به آنها مراجعه کرده است، قایق ماهیگیری بفروشند؟ |
|
+ نوشته شده در
بیست و نهم دی 1390ساعت 16:37 توسط ناصر بزرگمهر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
متولد ایران - آبادان
شناسنامه ميگويد در 10 فروردين 1333 و در منتهياليه پاي چپ گربه قشنگ و ملوس ايرانزمين، به شرط آنكه از پشت سر نگاه شود، در شهري آبادان! متولد شدهام و حتما از روبرو، زير پاي راست! اما مادرم اصرار داشت كه شمع تولد يكي يك دانهاش را در هفتم فروردين ماه روشن كند، هنوز هم، مهرباناني هستند كه هفتم فروردين ماه هر سال مهرباني ميكنند. حالا اين 3 روز چه اهميت تاريخي داشته است و دارد، معمايي بود كه با مرگ مادر لاينحل ماند. (معلوم ميشود كه مادرمرده هم هستم.) اما شايد بسياري از نكات تاريك و تاريخي اين سرزمين در همين سه روزهاست كه تعيين شده يا نشده است!
كودكي در مناطق نفتخيز جنوب همراه با چهار يار كودكي، محسن و شهرام و مسعود و خليل و با توپ گرد زمانه و در گرماي 50 درجه و شرجي 95 درصدي و همراه با آب و باد خاك و در
<زمين كوچيكه>
بندر معشور آغاز شد.
<بني طرف>
معلم قد بلند و آراسته كلاس ششم دبستان عنصري، اولين آدم بزرگي بود كه درس انشاء را باور داشت و مشوق من در نوشتن و خواندن گرديد.
دبيرستان اميركبير و كلاسهاي فرخي، ابنسينا، رازي جولانگاه تاخت و تاز نوجواني و عاشق پيشهگيمان شد و ديپلم شكسته بسته دبيرستان آريا در انتهاي
<لين يك احمدآباد>
آبادان پايان همه شلوغيهاي ذهن 18 سالگيام شد.
در آغازدهه50 به عشق خلباني و خبرنگاري و
<خ>
بازيهاي ديگر، پايتختنشين شديم. ليسانس زبان و ادبيات فارسي و كارشناسي ارشد و دانشجوي هميشگي مقاطع ديگر، حاصل اين كنكور و آن كنكور و در به در شدنهاي بسيارمان شد، با سطح سوادي در حد خواندن و نوشتن بخشي از زبان فارسي.
تهراني شدن، دانشجو شدن، خبرنگار روزنامه اطلاعات، گويندگي راديو و استخدام در اداره تئاتر وزارت فرهنگ و هنر، همه با هم انجام شد.
30 سال مستخدم نااهلي براي دولتها بوديم و بالاخره در سال 1382، با 29 سال و 11 ماه و 15 روز تحمل دولتيون سر رفت و 15 روز مانده به 30 سالگي، مفتخرمان كردند به بازنشستگي دولت فخيمه و مديريتهاي كوتوله، شرمان را از سرشان كندند.
از دهه 1350 تاكنون در بيش از 50 روابط عمومي دولتي و خصوصي، از چند روز تا چند سال ميهمان بودهايم و همزمان با شغل دولتي (به اميدآب باريكهاي كه حالا فهميدهايم، قطرهچكاني بيش نيست) در دهها روزنامه و مجله قلم زدهايم و با خبرنگاري درجه 4 تا گزارشگري و دبيري و سردبيري و مديرمسوولي و صاحبامتيازي و آبدارچيگري و تلفنچي بودن اين روزنامه و آن مجله زندگي كردهايم. در سالهاي اول انقلاب،علاوه بر روزنامه نگاري و كارمندي دولت ، بستنيفروشي هم كرديم و به لطف همين شغل آزاد، كميپول هم در كنار همه اين مشاغل درآورديم.
از دوران دبستان هم به بچههاي با معرفتتر از خودمان كه حوصله درس خواندن نداشتند، چيزهايي را كه به اصطلاح بلد شده بوديم، به زور معلمها تدريس كرديم تا امروز، كه بهترين دوستان باوفا را در ميان همان دختر و پسرهاي دور و برمان و در همين دانشكده ها پيدا كردهايم.
مدعي استادي هم نيستيم، اما همه دوست دارند كه به گروهبان بگويند، جناب سروان تا كارشان گير نكند، مثل نسخهپيچهاي داروخانهها (ظاهراً محل كار در اين عناوين موثر است) از همه جوانترهايي كه با بزرگواري خودشان، اصرار دارند كه به من بگويند استاد، ممنونم. اما كافي است كه كمي، نه خيلي زياد، تورقي در علم و دانش بكنند تا بدانند، نه من حقير، بلكه خيليهاي ديگر هم در اين دانشگاه ها و در اين زمانه تا استادي فاصله زياد دارند؟ ياد استادان واقعيام بخير باد، آنها كه رفتند خدايشان بيامرزد، استاد فروزانفر، استاد علياصغر حكمت، استاد خانلري، استاد مهدي بياني، استاد سعيدي سيرجاني و... آنها كه هستند، طول عمرشان افزوده شود، استاد عباس حكيم، استاد سرامي، استاد دبيرسياقي، استاد عابديني، استاد مرزبان، استاد انوار،استاد تدين،استاد افشار استاد نصيريان،استاد دانشپژوه ، استاد فرهنگي ، استاد دادگران و ..... در مقابل استادانم، از اين همه بي سوادي خويش خجلم. اميدوارم دوستان جوانتر، فكري به حال خودشان بكنند. زيرا قرار نبود سرنوشت جوانان وطنم چنين باشد...
و اما اين مجموعه شامل40 مقاله است كه در زمينه مديريت نوشته شده .اين مقالات همراه با صدها نوشته ديگر به همت دوجوان برومند مهدي نجفي عزيز و مجيد رحيمي عزيز در وبلاگي به نام من جمع شده است . آنها خواستهاند كه يادداشتهاي پراكنده من را يكجا جمع كنند و چنين كردهاند. دستشان درد نكند. اما چند توضيح براي آنها كه ممكن است به اين وبلاگ سري بزنند : 1- در بخش اول پيوندها (14) موضوع آمده است. 2- همه يادداشتها در يكي از اين 14 سرفصل جاي ميگيرد. 3-يادداشتها، علاوه بر سرفصلها در يك روزنامه يا مجله هم چاپ شده است كه نام آن در پيوندها آمده است.4- به لطف رفقاي روزنامهنگار، بعضي يادداشتها، با استقبال بيشتري روبرو شده و گاهي در 10 روزنامه يا مجله در زمانهاي مختلف چاپ گرديده است. 5- بعضي يادداشتها تكراري است، به نظرم عيبي هم ندارد. شايد در هر روزنامه چند نفري بخوانند. خواندن در اين سرزمين سخت و اتفاقي است. 6- اگر روزي همه مطالب جمعآوري شد،در وبلاگ به مطالب تازه هم خواهيم رسيد. 7- هر كسي حق دارد، در اين وبلاگ آنچه ميخواهد بنويسد و پاسخ خودش را در ذيل همان يادداشت و در آرشيو نظرات بخواند. 8 - به اميد روزي كه هيچ روزنامهاي در جهان تعطيل نشود، هيچ مجلهاي جوانمرگ نگردد، هيچ سايتي تعطيل نشود و هيچ كتابي توقيف نگردد، مگر به خواست دستاندركاران آن که البته اين آرزو به كمك تكنولوژي فردا و انديشه هاي مردم آزادي خواه تحقق خواهد يافت. دير نيست. |
|
RSS
|