یک یادداشت درآخرهای زمستان نوشتم که منتشرش نکردم. حالا بهار شده ، می توانم تبریک نوروزی خودم را با آن یادداشت باقیمانده در پوشه نارنجی رنگ زمانه درهم آمیزم وبگذارم در این وبلاگ تا آرشیو خودم کاملتر شود.این وبلاگ ها هم که دیگر رونق شان را با آمدن فیسبوک و یوتوب ها وسایر تکنولوژی ها ازدست داده اند.شده اند مثل تلگراف که امروز درس تاریخ است...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------عیدتان مبارک/در دفتر مهربانی شما حاضری می زنم تا بدانید در هرجایی از عالم که باشم به یادتان هستم و برای شماو کسانی که دوستشان دارید دعا می کنم.بهاربهانه خوبی است تا به روزگار بخندیم و حتی دشمنانمان را ببخشیم ولذتش را ببریم و باور کنیم که خدا همیشه با ماست.ازهمه شما که برایم در این وبلاگ پیام می گذارید و یا برایم مرتبا ایمیل می فرستید و یا با اس ام اس یادم می کنید،سپاسگزارم و دوستتان دارم.باورکنید خیلی زیاد دوستتان دارم...
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
گر گزندی رسد ز خلق مرنج / که نه راحت رسد ز خلق،نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن ودوست / که دل هر دو در تصرف اوست
بعضی روزها،دلتنگی چنان فضای فکری و روحی انسان را پرمی کندکه نمی داندبه چه کسی و کجا پناه ببرد،لحظاتی که نقطه پایانی بر آن ها نیست.تکرار دقایق تکراری!نگاهی به دیروز،چشمی بسته بر فردا.
در درونت فریاد های بلندی سر می کشد. می خواهی آسمان را جیغ بکشی وبگذاری متوسط ها هر چه می خواهند بگویند.می خواهی با فریادت،باور کوتوله ها را بهم بریزی وحرف تازه ای را در ذهن جمودشان جاری سازی،می خواهی آب بیرنگی باشی تا رنگ های جهان را در خودبشویی،می خواهی دریای رنگین کمانی از اندیشه ها را در دور و برت گرد هم آوری تا ماهی کوچک وپرندگان ماهی خوار باهم آشتی کنند و هیچ ماهی قرمز حوضی از پنجول گربه های ولگرد نهراسد.
اما روزگار،روزگار وصل نیست.
از خودت هم خسته می شوی،فریادهایت،گوش خودت را هم آزارمی دهد،دلت دیگر پناهگاه آرامش نیست، در ذهنت زمزمه می کنی:
ماه غمناک / راه غمناک / ماهی قرمز افتاده بر خاک.
روزنامه ها را ورق می زنی،می خوانی،اما نمی فهمی.به رادیو گوش می دهی،اما نمی شنوی.به مردم نگاه می کنی،امانمی بینی.کتاب برمی داری،اماچیزی نمی خوانی.تلویزیون رنگی راروشن می کنی،اما همه تصویرهارا سیاه وسفید می بینی.دنیا را نگاه می کنی، کدر وخاکستری شده است.
تنهایی،تنهاترازهمیشه،دور وبرت هستند و نیستند،درهم وبرهمند،همه خسته،پژمرده،زرد،مثل اینه که خزان به زندگی ات زده،آفت به رفقات زده،دردی به جان یارانت افتاده...و دلت می خواهدکه زار زار گریه کنی.
در تنهایی، یک دوست پیام می فرستد، که به دنبال دوست می گردیم ، پیدایش که می کنیم، دنبال عیب هایش می گردیم، وقتی که از دست دادیمش ، خاطراتش را زیر و رو می کنیم و همچنان همه مان تنهاییم.
یاد قصه ای می افتی که می گوید :در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات در تنهایی یخ زدند ومردند ودر این میان خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند تا بتوانند همدیگر را حفظ کنند تا نسل آن ها از بین نرود،اما بعضی ازآن ها مواظبت نمی کردند و خارهایشان دیگران را زخمی می کرد ،مخصوصا وقتی که هوا سرد تر می شد ونیاز به حمایت بیشتر از همدیگر داشتند تا گرمتر شوند.آن ها که باهوشتر بودند سعی می کردند خارهای دوستانشون را تحمل کنند تا نسل شان از روی زمین برکنده نشود،اما آن ها که بابهانه وبدون بهانه دورتر می شدند بعدازمدتی یخ می زدند و می مردند.بعضی ها هم که دور شده بودند ونمرده بودند فهمیدند بهتره برگردند وبا یک معذرت خواهی ساده ، گرد هم بیایند تا زنده بمانند.آموختند که زخم های کوچکی که از همزیستی با کسانی که مثل خودشان هستند،بوجود می آید ،بهتر از تنهایی است. آموختند که گرمای وجود دوستانشان ،از زخم چند خارقابل تحمل تر است.یاد گرفتندکه هیچ کس بی عیب نیست، اما باید معایب یکدیگر را تحمل کنند و محاسن هم را تحسین نمایند.آن ها هم که یاد نگرفتند و نخواستند با یک عذرخواهی ساده برگردند ، در کبر و غرور و تنهایی، روزگار را از دست دادند و مُردند ویا می میرند!
کلافه از روزگار ، پرخوری می کنی، ورم می کنی، می خواهی بترکی،نمی ترکی. می خوابی.
می خوابی،تمرین مُردن می کنی،خودت را برای آینده آماده می کنی،اما خواب نمی آید،مُردن هم به این سادگی نیست،ازاین دست به آن دست می شوی،هجوم فکرها،ملخ ها حمله می کنند،اندیشه هارا با خود می برند،می خورند،تصاویر درهم وبرهم می شوند،تلفن که زنگ می زند،نیم متر از جا می پری، منم.گیج ومنگ جواب می دهی،نصیحت می شنوی،بی خیال دنیا و آخرت شو،به فکر فرهنگ و اجتماع واندیشه نباش،جهان کار خودش را می کنه،رفاقت معنا نداره،دوستی توقصه هاست،درهمیشه روی همین پاشنه چرخیده،بچسب به اقتصاد،که دنیا روی کاکل سرمایه می چرخه وبس.پول ،پول،پول.
گوشی را که می ذاری،می بینی توی این قصه هم،کلاهت پس معرکه است،عقل معاش هم که نداری،اهل بده بستان های رایج وتملق و پاچه خواری وسر تکان دادن وبه به وچهچه کردن هم که نیستی.فوری می خوای بدون سبک وسنگین کردن وزن طرف بزنی توذوقش که ماتحتش تا اخراج کردن توبسوزه.مزه مزه کردن کلام را هم توی اون غار علیصدر صورتت هم که بهت یاد ندادن تایک لقمه نان وبوقلمون را برای نسل بعدی هم حفظ کنی،دنبال رییس و معاون و مدیرکلی و وزیر و وکیل و استادی هم که نیستی، پس معلومه چه مرگته!
تو اهل بزن بزن هم که نیستی،نان خالی هم که بلدنیستی بخوری،ژست گدا گشنگی راه هم که تمرین نکردی،تحمل دوتا چوب وفلک هم که نداری،چریک کت و شلواری هم که تو جنگ معنی نداره،عزیز کرده یکی یدونه مامان جونت هم که بودی،برو بچگی تو ادامه بده.
بچگی می کنی،عکس های کودکی همه سیاه سفید اما پر از رنگ پنهان مهربانی،ناز ونوزت در عکس ها ثبت شده،رفاه شرکت نفتی همه را نفتی کرده،لوسبازی از سرو کله تصویر ها سرازیره...
می پری تو دبستان برای یادگیری،حافظه پر میشه از خاطره با فریاد بچه های شش ساله و سنگ های ریز توی جیبت که سنگتراش برو سنگ مارا بتراش،هفت سالگی با آفای خسروی ، کلاس سوم و جهارم با آقای ساکتی،ساکت وبا تربیت بزرگتر میشی،در کلاس پنجم با آفای عذرا معنای ده سالگی را تجربه می کنی و یک دفعه بزرگ میشی ، کلاس ششم دبستان عنصری بندرماهشهر آغاز آقا شدن است، کشف درس انشا با آقای بنی طرف که یادگار ماندگار ذهن همیشگی تو می شود و پرونده دوره ابتدایی با شاگرد اولی به پایان می رسد.
بالغ شدن در سیکل اول دبیرستان و اسباب کشی به شهری آبادان و فهمیدن جنس مخالف با خلق دفتر افکار وعقاید که بهانه ای است برای حرف زدن با دختر هاو نزول علم دانش از شاگرد اولی تا تجدیدی .
سیکل دوم در دبیرستان امیرکبیر باکشف صمدبهرنگی وخرمگس ،پیدا کردن معجون مکتب اسلام و مجله فردوسی ،از این کلاس تقویتی به آن کلاس کنکوررفتن،از زبان انگلیسی به کلاس فارسی،ازکلاس دینی به کلاس یادگیری گیتار،از پای سخنرانی دکتر شریعتی به شب شعر اخوان،ازسینما به باشگاه، ازمسجد به دیسکو و تهیه روزنامه دیواری و سر وکله زدن بامعلم های ادبیات وبلاتکلیفی و نفهمیدن ها همراه شد.
هیجده سالگی،جوانی،سرکشی،پایتخت نشینی،عشق های هفتگی،روزنامه نگاری،حرفه ای شدن، دانشجویی،طغیان اندیشه ها،مشتری تئاتر،روشنفکری،شعاردادن،عاشق گلسرخی شدن،من اگرمانشوم تنهایم،تواگر مانشوی خویشتنی،چه کسی می خواهدمن وتو،مانشویم،خانه اش ویران باد. ،دستگیری،ساواک،آرامش.
سربازی،سربزیری،ازدواج،کارمندی،تولدچکاوک آزادی،انقلاب،برگشت به جوانی،من اگر برخیزم،تواگر برخیزی،همه برمی خیزند،کانون نویسندگان،روزنامه،شب نامه،نستوه، بامشاد،آفتاب،بامداد،همه ، زودغروب می شود.
چکامه خوشبختی، کارمندی، سکون، سکوت، جنگ، خاموشی، ترس، بستنی، بمباران، پشت جبهه، خبر، مجله، روزنامه، نمایش، تیارت، رادیو، تلویزیون، مطبوعات، کودکان، کانون، انجمن، دانشگاه، تدریس، جوانها، روابط عمومی، درگیری، بانک، اقتصاد، مدیریت کوتوله ها، فرهنگ توطئه،قصه،غصه.
عمو کجارفتی؟مثل همیشه پرت شدی.من فقط گفتم بچگی.توبرایم یک عمر را می خواهی دوره کنی.می بینی هیچ مرگت نیست،کمی دلت شکسته،آخه هیچ چیز آسان تراز قلب نمی شکند،اما تو که خودت یک عمر دل این واون رابا قلمت و زبونت شکستی،حرف این یکی را گوش کن،یک عمر گفتن آدم رک وصریحی هستی، باورت شد؟خوشت اومد؟خبرنداری که بعد رفتند پشت سرت خندیدند وشهامت را حماقت نام گذاری کردند و بر شانه های تو سوار شدند و خرشان را راندند.
حرف این یکی را گوش کن،بچسب به پول در آوردن،تو که بلدی پول در بیاری،فقط ذخیره سازی برای روز مبادا رابلدنیستی،فوری خرجش می کنی،خودم یادت میدم چطوری پول روی پول بزاری تا آدم بشی ...
ـ منظورت مورچه بشم،من آدمم، یعنی فکرمی کنم آدمم.
-آره همون فکر می کنی آدمی!
می خواهی بچسبی به سیاست،می بینی که سن وسالت ازمرگ بر این وآن گفتن هم گذشته، مشتت در هوا،پشه ای راهم نمی هراساند،رسیده ای به پند پدربزرگ، سیاست پدر ومادر ندارد،سال های کودکی ات همیشه بل وسباستین و هاچ زنبورعسل بودی،دنبال پدر ومادر می گشتی،آخ جون،بوی چادر مادر،عجب بویی بود،توی اون همه سروصدای روضه وسینه زدن ها ،زیرچادرش،چه خواب لذت بخشی می کردی،چادرش را که هوا می داد بویش مستت می کرد،شراب خواب بود،حالا باید به فلسفه ای بچسبی که کمی پدر ومادر داشته باشد،یک عمر سر سفره پدرومادر ننشستی که آخرش مردم بگند.ای بی پدر ومادرسیاسی.
غربت نشینی هم درمان درد بی درمانت نیست، سوادت هم که لنگ می زنه ، اداهای روشنفکری وکافه نشینی و می و کافی و شمع و قهوه و قی و...را هم که بلد نشدی،تا بتوانی جایی در دل فرهنگ شعر و ور گونه جامعه از ما بهتران (انتلکتویل) خارجه وداخله داشته باشی.غریب آمدی و غربتی هم می روی.
زانوی چپت درد می کنه،چربی ات رفته بالا،گلیسیرین ات روغنی شده،موتورت ریپ میزنه،چشم هات چهارتاشده،دور ونزدیک راقاطی کردی،موهات سفیدشده،این که ریخته اسمش کچلی است،گیربکس ات صدا می کنه،استخوانت پوک شده،جلوبندی ات تو چاله افتاده کج شده،کف پات وز وز می کنه،دستت درد می کنه،شکمت زده بیرون،کمرت آخ می کنه،عقلت،این یکی را از روز اول نداشتی!
بیست ساعت تو چاله وچوله ها و دست اندازها از این ده به آن ده می رفتی،مثل این که دوساعت بود، حالا دوساعت توی (فرست کلاس)می شینی،از این پایتخت به آن پابتخت میری ،مثل اینه که بیست ساعت نشستی،دست وپات خشک میشه،اماروی ات کم نمیشه، میگی جوونیه دیگه!
می خواهی خودت باشی،می خواهی خود خودت باشی،بی ادا و اصول،غلط کردی،مگه میشه،مگه می ذاریم، زن وبچه چی میشه؟ جامعه چیه می گند؟ شاگردات؟ معلم هات؟ همسایه ها؟ دوستات؟ فامیل ها؟ همکارات؟مردم؟مردم؟مردم؟
ـ مُردم از دست این مردم.
می خواهی خودت باشی، می خواهی نقاد زمانه باشی،می خواهی خودت را بی رحمانه تر از دیگران به سلابه بکشی،تا حداقل به دیگران بتوانی بگویی بالای چشمان شهلایتان ابرو هم هست،درپزشکی بی قانونی،روحت را به دست تیغ می سپاری،برش برش اش می کنی،خودت را سلاخی می کنی تا ببینی در شصت سالگی در کجای این جهان ایستاده ای؟
نگاهی به دور وبرت،گام های آهسته ات را تند تر می کنی،سال هاپیش از رفیق شاعر جوانی ات آموخته ای .درهوای ابری باید زیر باران رفت،چشم هارا باید شست، تندتندتر قدم ها را بر می داری، از میان درختان جنگل سوسی(دهی درنزدیکی پاریس افسانه ای)در پنج هزار کیلومتری خانه،خودت را به کوچه پس کوچه های دود گرفته شهر خاطره ها می رسانی،شاید پرواز خیال جایی برای تو داشته باشد، زمستان دارد می رود،روسیاهی به زغال می ماند.
ادامه مطلب